خاطره اي خواندني از دوستي بياد ماندني ....
خاطره اي خواندني از دوستي بياد ماندني
متن ذيل خاطرات و برخي از تصاوير مربوط به يادگارد ارزنده ايام دفاع مقدس و فاضل پرقيمت حوزه علميه قم و مجاهدخستگي ناپذير عرصه تبليغ معارف اسلام عزيز ، حجةالاسلام شيخ ابراهيم اسكندري است كه البته اين خاطرات توسط حضرت استاد سروش به نگارش آمده و از آنجاكه مطالب اخلاقي و سودمندي عنوان شده و نيز با خواندن آن به طرز تفكر حوزوي استادمان نيز پي ميبريم ،خدمت شما سروران تقديم ميشود :

خانواده محترم و روحانی پرور «اسکندری » از من ناقابل که سابقه دوستی ام با مرحوم حجه الاسلام شیخ ابراهیم اسکندری به 23 سال می رسد خواستند چند سطری از زندگی ایشان و خاطرات گذشته ام با وی را بنویسم اگرچه بعد از یکسال که از جدائی ما و رحلت آن عزیز می گذرد داغ فقدان او تنم را می سوزاند اما اجابت خواسته آن عزیزان را برخود لازم دانستم
سال 1366 در سال سوم طلبگی بودم که سر کلاس « مغنی » ( از متون درس طلاب ) با چهره ای مواجه شدم که اولین قضاوت من در مورد «وًجًنات» او «صفا و آقائی » بود که به جانم وارد شده ماجرا گذشت تا اینکه دوست و همدرس سال قبل حوزه ام «شهید غلامرضا مرتضوی » در یک شبی که نماز مغرب و عشاء را در مسجد عبداللهی خیابان امامزاده ابراهیم قم خواندیم به من گفت امشب بادوست جدیدی می خواهیم میهمان حجره تان شویم عرض کردم در خدمتم . آن شهید عزیز با همان شخصی که با صفا و آقائی اش در کلاس آشنا شده بودم وارد حجره مان شدند بله آن شخص همان شیخ ابراهیم اسکندری بودکه با چهره جذاب و پرمحبت و خندان البته کمی شرم و حیاء بطرفم آمد و با هم مصافحه و معانقه کردیم و صورتش را بوسیدم .
با قوری کوچکی که داشتم چای دم کردم و صحبتمان شروع شد ، به آن چهره جذاب گفتم نام شما را شنیده ام «اسکندری » است ولی نمی دانم اهل کجائی ؟ گفت : «ارسنجان» اشتباه شنیدم گفتم «رفسنجان » گفت «ارسنجان شیراز » راستش تا گفت شیراز یاد همه افتخار آفرینان ادب و عرفان آن خطه افتادم از ملاصدرا تا شهید دستغیب افتادم .
آن شب با یک کلمه ای در خور توجه که از دوست تازه ام شنیدم گذشت و در خاطرم حک شد که گفت « شبها و روزهادوست داشتم بهانه ای برای ارتباط با شما پیدا کنم تا امشب که بالاخره به خواسته خود رسیدم و آن برقراری رفاقت با شما بود »

دیری نگذشت که دوست مشترکمان همان شهید عزیز جناب مرتضوی به درجه شهادت نائل آمد و فقدان او رفاقت ما را بیشتر کرد

و چندی نگذشت که سفری با هم به ارسنجان داشتیم و روز به روز ارتباط مان بیشتر و با صفاتر می شد البته در این میان سفرهای متعدد به تهران حرم حضرت عبدالعظیم ، حرم امام (ره) ، کاشان ، خصوصاً مشهد مقدس بر انس ما می افزود
تا اینکه شبی در مدرسه قدیریه قم که بودیم جریانی را برای من نقل کردکه در محبت و علاقه ام به او تأثیر شایانی داشت .
گفت « به اصرار خانواده به خواستگاری رفتم و چند کلمه ای با آن فرد مورد نظرم برای تشکیل زندگی هم صحبت شدم و می خواهم تو را در جریان بگذارم : به او گفتم : به در خدمتم . گفت :به او ( همسرمحترمه ایشان ) گفته ام : آنچه برای من مهم است دو چیز است یکی «ایمان و اعتقاد کامل به راهی که من در آن قرار گرفته ام » (( راه طلبگی و حوزه علمیه و سربازی امام عصر(عج) )) و دوم اینکه چون رفقاء من همه از چهره های حوزوی هستند و شاگردان امام صادق (ع) می باشند و احترامشان واجب است باید در خانه آینده من مورد احترام و تکریم قرار گیرند یادم نمی رود که اینها را در کتابخانه مدرسه قدیریه برایم گفت و از طرز تفکرش بشدت لذت بردم و ارادتم و دوستی ام بخاطر این جملات که اولاً من را محرم خود قرار داد و مرا در جریان گذاشت و ثانیاً از محتوای کلامش ، به اوج خود رسید ....
در اين ميان جريان ملبس شدن ايشان بلباس روحانيت هم جالب بود ، روزي بايشان گفتم اگر درخواستي كنم قبول ميكني ؟گفت :بله ،گفتم بيا در اين اعيادماه رجب معمم شو .گفت :بوسيله كي؟ گفتم : آيـةالله العظمي اراكي خوبه ؟ گفت : عاليه گفتم :من براي ۲۷رجب عيد مبعث وقت ميگيرم .گفت: بسم الله. صبح روز عيد مبعث با ماشين "ژيان"كه داشتم رفتم در منزلش وسوارش كردم واول رفتيم حرم حضرت معصومه (س)وبعدرفتيم منزل آيةالله اراكي(ره)وجالب اينكه توي ماشين بهش گفتم بذار آخرين عكس قبل تلبس را از بگيرم كه گرفتم .


بعد از این مهم و جذابیت های اخلاقی ایشان که در ارتباط مان بشدت تأثیر داشت ، مشترکات بین من و ایشان در امور فکری و درسی و طلبگی بود که برخی از آنها عبارتند از:

قبل از هر چيز ي بايد بگويم هر دو معتقد بوديم عميقا" به حضرت امام خميني (س) وخط و روش و مكتب فقهي و سياسي و اجتماعي او معتقد بوديم و اساس ارتباطاتات مان الگو خميني كبيــــــــر بود .
هر دو معتقد بودیم ، برای نیل به سعادت راهی جزء فهم قرآن و سخنان معصومین (ع) نیست و اعتقاد راسخ داشتیم به این بیان امام علی (ع) که « علم الهی را فقط در نزد عالم ربانی جستجو کنید » لذا به علوم حوزه آنهم بشکل سنتی آن اعتقاد جدی داشتیم .
هردو معتقد بودیم : باید از بهترین های حوزه علمیه قم بهره گیریم لذاسالها با هم در درس خارج اصول حضرت آیت ا... خراسانی ، خارج فقه حضرت آیت ا... شبیری زنجانی و تفسیر حضرت آیت ا... جوادی آملی می رفتیم .
هردو معتقد بودیم : در مسیر زندگی و مشکلات اقتصادی دل را باید به صاحب مخازن آسمان و زمین سپرد که او رب العالمین است و رزاق علی الاطلاق ، چرا که به این حدیث دل بسته بودیم «خدا تأمین زندگی طلاب را بعهده گرفته » لذا ایشان در مقابل هیچ پیشنهادی از کارهای اداری و ارکانی با همه مزایایش و چه بسا نیازی که در زندگی اش لمس می کرد ، اما اجابت نکرد و تا آخرین لحظه عمرش فقط خود را نان خور امام زمان (عج) معرفی می کرد .
ما هر دو معتقد بودیم : باید در ایام تبلیغ مثل ماه محرم و صفر و ماه رمضان و ایام فاطمیه به سفرهای تبلیغی برویم چرا که به فرمایش امام عسکری (ع) که یک روز از زبان حضرت آیت ا... وحید خراسانی در درس خارج اصول شنیدیم و معتقد بودیم که «مومنین درعصر غیبت امام زمان (عج) «ایتام آل محمد» هستند و بر ما وظیفه است که احکام و معارف دین را شناخته و به آنان منتقل کنیم . لذا ماندن در قم را آن هم درایام تبلیغی بدون وجه می دانستیم تا اینجا این نوشتار سخن از کلمه « هر دوی ما » مطرح بود .

اما از این جا به بعد واقعش این است که او دیگر خود به تنهایی بوده و به تنهائی سیر کمالات کرد و صدالبته که توفیقاتربانی در مسیر سیر الهی بخوبی نصیبش شد .
«او» در ورودش به حوزه و درس و تبلیغ نیت بسیار خالصی داشت و خلوصش هم اکنون که یک سال از خاموشی شمع جمع ما می گذرد روز به روز عیان تر میشود .
او» در انجام فرائض و ترک محرمات ازهمه ما جلوتر بود و با اینکه مانند همه افراد دارای سلیقه خاص اجتماعی و سیاسی بود امّا من یک توهین یا غیبت یا قضاوت بناحق در سّر و علن از او نسبت به آنان که مثل او فکر نمی کردند ، نشنیدم
«او» نه پای بند «پول » بود و نه گرفتار «منم ها» و نه دنبال «رسم و شهرست »
او» در امور تبلیغی جزوء شاخصین از مبلغین اسلام بود چرا که پر مشقت ترین سفرهای تبلیغی در مکانهای دور و محروم را انتخاب می کرد تا محرومین را به سرحد مطلوبین برساند لذا از سفر به مناطق محروم لارستان تا کرمان خصوصاً روستای بسیار محروم چهار قلات ابائی نداشت . و عجیب اینکه از نزدیک مشقات خانواده ایشان را در تنهائی شان در شهر قم می دیدم ولی ذره ای از نیّات و قدم راسخ این مرد الهی کاسته نمی شد بلکه شیعه شدن برخی از برادران اهل سنت نتیجه این همه جهاد تبلیغی بود که خدانصیب ایشان فرمود .
«او» در محبت و احترام به پدر ومادرش بدون شک گوی سبقت را از هم ردیفان خود ربوده بود و در مهربانی به همسرش با همه ارتباط خانوادهگی که با او داشتیم نقطه منفی ندیدم بلکه سراسر محبت و عاطفه بود و البته جای این نکته در همین جابجاست که وفاداری همسر ایشان هم در دوران کسالت همسر عالم و با تقوی اش زبان زد عام و خاص است و این اخلاق بسیار خیره کننده مرحوم اسکندری در محبتبه پدر و مادر و همسر خلاصه نمی شد بلکه در ارتباطش با دو فرزندعزیز و خواهران و برادران و حتی خواهرزاده ها و برادرزاده ها بسیار چشم گیر بود و به حق می توان او را «دریای مواجّ محبت » نامید . محرمات ازهمه ما جلوتر بود و با اینکه مانند همه افراد دارای سلیقه خاص اجتماعی و سیاسی بود امّا من یک توهین یا غیبت یا قضاوت بناحق در سّر و علن از او نسبت به آنان که مثل او فکر نمی کردند ، نشنیدم و بالاتر
«او» حتی الامکان به مستحبات شرعی پای بند بود از کوچکترینکارهای فردی تا مهمترین کارهای اجتماعی یعنی از ناخن گرفتن و غذا خوردن و خوابیدن و لباس پوشیدن و انتخاب رنگ لباس و .... گرفته تا نماز جماعت و مراسم مذهبی همه و همه را براساس الگوی پیامبر(ص) و الهام از کتاب «سنن النبی» علامه طباطبائی و «مکارم الاخلاق » مرحوم طبرسی انجام میداد .
«او» فوق العاده عاشق خدمت به مردم ومؤمنین بود دوستان قم ایشان و همشهریهای وی که در طول چندین سال همسفرش در زیارت مشهد مقدس بودند خاطرات شنیدنی داشته و دارند که خود نوشته ای جدا می طلبد .
«او» فدائی اهل بیت (ع) بود نشانه اش اینکه هر روز ساعت 8 صبح ، هر کس می توانست او را در قسمت بالای سر حرم مطهر حضرت معصومه (س) ببیند، که با چه خلوصی رو به حرم می ایستد و زیارت نامه می خواند
و «او» کسی بود که در رنج بیماری سخت 7 ساله خود یک بار نه از خدا و نه از خانواده و نه از هر کس دیگری گله نکرد و صابرانه و رضایتمندانه تسلیم مقدرّات الهی بود .
«او» با همه کمالات علمی و معنوی و عرفانی اش از میان ما پرکشید و به طرف ملکوت بار سفر بست .
امیدواریم همواره میهمان ویژه قرآن و عترت (ع) باشد انشا...
سخنراني استاد سروش در مراسم سالگرد



